بازهم! بازهم!...
تو تاکسی رادیو روشن بود. من تو حال و هوای خودم. یه صدای آروم و ملایم می گفت: "آرامش جای دوری نیست..." و من از همه ی حرفهای گوینده همین یه جمله رو شنیدم.و چه جمله ی عزیزی هم بود و چقدر آرومم کرد!
باز هم بودنت رو به رخم کشیدی! بازهم بی اونکه صدات کنم جواب دادی. باز هم تنهام نذاشتی مثل همیشه! تو چقدر عزیزی و چقدر خواستنی و چقدر نزدیک...همیشه!
اومدم خونه در رو باز کردم میگم اِ... من چرا اومدم خونه؟ مگه قرار نبود ناهار برم خونه ی مامان جون اینا! حالا دیگه کی حوصله داره این همه راه رو برگرده؟ بی خیال!
یادم اومد صبح زهرا میگه فری ماشین نمی بری دانشگاه؟(نیم ساعت دیگه کلاس داشتم) گفتم نه! میگه ببر ها!... تازه قبلش هم منو می رسونی خونه ی خاله اینا! گفتم نه زری حوصله ی رانندگی ندارم.تازه دانشگاه هم که اصلا دوست ندارم ماشین ببرم. گفت پس منو برسون بیا ماشینو بذار خونه بعد برو کلاس!!!!!
الهی من قربونت برم نفسم که نمی شه بهت نه گفت!الهی فدات بشم که هنوز نیومده شروع کردی! گفتم باشه لباس پوشیدم بردم رسومندمش بدو بدو ماشین رو آوردم خونه بعد ده بدو کلاس! اما خدا رو شکر به موقع رسیدم...
هنوز نه بهترم نه آروم. مشکل خودمه خودم هم حلش می کنم حتما حلش می کنم فقط کاش چیزی پیش اومده بود!چیزی که بشه بهش فکر کرد تا یه راهی پیدا کنم برای حل کردنش.متاسفم برای خودم که اینهمه به قوی بودن خودم می بالیدم ولی حالا با دو تا جمله... بذار ببینم... با 9 تا کلمه اینجوری شدم.اینقدر کسل! البته فقط برای خودم.دیگران چیکار کنن؟
باید برم یه کم فکر کنم تا یه چیزایی یادم بیاد!
فرزانه! تو همونی که همیشه اعتماد به نفست ( و از دید بعضیا بی خیالیت!) برای خودت افتخار بود و برای دور و بریات مایه ی حسرت؟! آره؟ تو همونی؟ همون آدمی که الان اینجوری شدی؟ مگه دیشب به این باور نرسیدی که جایگاهت کجاست؟پس چرا گیجی؟ خب برو سر جات وایسا! مطمئن باش تو هم می رسی.پله پله! یواش یواش! همه ی اونایی که تو ذهنت برای خودت مثال می زنی یه روزی همینجا بودن که تو الان هستی! اگه حرفت اینه... در مورد چیزای دیگه هم که اصلا جای بحث نیست.نه نیازی به کمک کسی هست و نه اصلا همچین اجازه ای باید بهشون بدی. این راهیه که باید تنهایی بری اگه می خوای بزرگ بشی، اگه می خوای همین یه بار باشه فقط...